
در راستای اقدام تحسینبرانگیز علیا ماجده و گلشیفتهی عزیز، و برای حمایت از این قشر صلحدوست و تابوشکن، همچنین بیان اعتراض نمادین به دیکتاتور و ظالم و خائن و کافر و منافق و جاسوس و تروریست، ما هم لخت میشویم!
اوووووووووههههههههه! چه آمار بازدیدی! چهخبره؟! مگه تا حالا آدم ندیدی؟! شاید فکر میکنید تن من با تن شما فرق داره؟ مگه تن من بهتر از تن یک هنرپیشهی پورنو میتونه باشه؟ پس چرا اینقدر دستپاچه شدی، کلیک کردی، هزارویک فکروخیال کردی! تا صفحه لود شد بدون خواندن متن دنبال عکس گشتی و پیدا که نکردی زیر لب ناسزا گفتی!
آره من لخت شدم. تو هم لخت شدی! من و تو سالهاست برهنه شدهایم فقط خودمان خبر نداریم! مالخت شدهایم با تثبیت قیمتی که هر روز بالا میرود! با پولی که هر شب بیارزشتر میشود، در جامعهای که برنامهریزی در آن بیمعنیست! حسرت قلک بچگی بهسرم زده. میتوانستی پولهایت را جمع کنی دوچرخه بخری، عروسک، ثوپ، سینما ... . عریان و سرگشته در دنیایی که از تو نپرسیده با تو وارد جنگ میشوند، غارت میکنند هرچه که به آن میبالیدی؛ حتی دوستت را! وقتی که برهنه شدهبود با افکار رنگی!
چادر میپوشی، پوشیه میزنی، دستکش دست میکنی و اما نمیدانی که تو هم شاید برهنه شدهای! چتریهایم را از مقنعه بیرون میگذارم و نمیدانم که کار بیشتر از اینها خراب است! من لباس آنچنانی خریدهام تا 48ام در پارتی حسینی شرکت کنم و تو را شناختم وقتی که فقط چشمهایت دیده میشد و پشت ماشینی که چند برابر خانهی ما بود، بچهات را به مدرسه میبردی. پول داری و نذر میکنی و سفره میاندازی و اطعام میکنی و نمیدانم چرا وقتی آمدی تا عروسیم را تبریک بگویی یک شاخه گل هم نداشتی!
حالا که برای هم ماندهایم، کاش دنبال دیدن تن برهنهی اینوآن نباشیم. لباس هم باشیم. شاید او با افکاری پوشیده است که اینگونه محکم باورهایش را فریاد میزند. ما چه فکری داریم؟ چه عمل می کنیم؟ یا تنها حرف میزنیم؟ حرفهای زیبا. حرفهای رنگی. حرفهایی که تحسینمان کنند، پدر و مادر، دوستان، رییس و ...

چندسالیست خورشید زندگیام طلوع کرده! شب ندارد این ماجرا! یلدا کدام است؟! زمستان چیست؟!
سلام. راهنمایی آن وقتها و دبستان این زمان که بودیم هرجا اسم دانشمندی، سیاستمداری، هنرمندی را میشنیدیم،همسن اجداد ما بود و نهایت پدربزگ. بزرگتر که شدیم سیاستمدار و هنرمند و دانشمند کشور شد همسن پدرمان و مطمئن شدیم روزی میشود همسنوسال ما و این یعنی مامیشویم وارث این کشور و آبوخاک و فرهنگ چندهزارساله.
آفریدن از هر نوع، نوشتن، ساختن و طرحزدن، جدال انسان است با خویشتن. سفر به کنجکنج افکار و احساسات؛ و در این تقابل است که شاید نوعی از شجاعت ظهور میکند. تمام ماجرای ننوشتن من هم سرهمین موضوع بود؛ ترس! ترس روبهرو شدن با اینکه چیزی آمادهنکردم برای دردستگرفتن مسئولیتی که یک عمر بهخاطرش از همه انتقاد میکردم! چه قرار است آید این مملکت شود از این جابهجایی! جوابم چیست برای مثل خودم وقتی فردا کالبد نیمهجانی را تحویلش میدهم بدون اینکه بداند چگونه احیایشکند!
دبیرستان که بودیم امید بود. پشت مجلههامان نوشتهشدهبود " تو اگر برخیزی، من اگر برخیزم همه برمیخیزند". بزرگ که شدیم دیدیم به این آسانیها نیست! جواب سوالهایت سکوت است! عادت میکنی به بیتفاوتی، به تظاهر! گلویم بادکرده از حرفهای کوچک! چیزی بهدست نیاوردهام از این سکوت! دغدغه ندارد خط ننوشته و حرفنزده! دستم را بگیر، دستم را بگیر تا بلند شوم، دیرزمانیست منتظرت بودهام.
"بهش گفتم اگه به ماه نگاه کنی میتونی کسی رو که دوست داری ببینی. نمیدونم چی دیده که ساعتهاست پای پنجرهست!!! "
ازم پرسیدید چرا رفتم، چرا دیگه ننوشتم؛ حالا بگید چرا برگشتم؟! چرا دوباره میخوام بنویسم؟!
سلام. راستش دیشب میخواستم برم معتادشم. نه ... صبر کنید ... بابا بیخیال... مشکل ندارم! هیچی نشده! نه شوهرم سرم هبو آورده، نه زیر سرش بلند شدن، نه بهم بیمحلی کرده، نه بابام کتکم زده، نه بهزور میخوان شوهرم بدن (آره اینو گفتم بدونید من هنوز مجردم
)، نه مامان و بابام طلاق گرفتن، نه رفیق ناباب داشتم، نه ورشکست شدم!
فقط، فقط میخواستم یکم تریپ روشنفکری بیام! میخواستم برم خلصه و خلاصشم و بشم ویرجینیا وولف، بشم شارلوت برونته، جی کی رولینگ، یا حتی فهیمه رحیمی! بعد یک داستان بنویسم ببینم میتونم مثل قدیما اشک کسی رو دربیارم؟! ببینم میتونم تو داستان بهت بگم "دوستت دارم" و باور کنی؟! ببینم می تونم یک داستان بنویسم که آخرش پای سفره ی عقد به هم برسیم؟! خوشبخت بشیم؟!
میخواستم شعر بگم، شاعرشم، طاهره صفارزاده که نه، پروین اعتصامی بشم، فروغ فرخزاد، مریم حیدرزاده!؛ بعد بایستم مقابلت، زل بزنم به چشمات، لبخند بزنم؛ شاید منو بشناسی!

سلام سلام سلام من برگشتم. بالاخره تموم شد. چی؟ ماهوارهی امید؟! نهبابا اون رو که چند ماه قبل تموم کردم دادم دست احمدینژاد پرتاب کنه؛ طرح خرسندسازی مامان و بابا تموم شد. یعنی چی؟! یعنی اینکه ما نشسته بودیم تو اتاق و در اتاق رو بستهبودیم و عین ملاها یه میز گذاشتهبودیم جلومون و مثلا درس میخوندیم! ولی از اونجایی که شما خوب منو میشناسید و میدونید نمیتونم بیشتر از ۱۱ ثانیه یک جا بشینم پس بدونید که زیر میز خبرهایی بوده! چی؟! استغفرا...! روم به دیوار مگه تا حالا از این میز ملاییها ندیدید؟! زیر اونا یک نفر هم جا نمیشه چه برسه به دو نفر! خواهشا برچسب نزنید!
پس اون زیر چه خبر بوده؟! نمیگم تو کفِش بمونید!
ولی واقعا از تمام رفقا که تو این مدت جویای حال ما میشدن سپاسگزارم. راستش وقتی بعد از مدتها به اینجا سرزدم و محبت دوستان رو دیدم شرمنده شدم. ولی خوب کاریش نمیشه کرد؛ اینا تازه غیبت صغریست! دارم آمادتون میکنم واسه کبری!
حالا چی شد نتیجهی این همه درس خوندن؟ هیچی. ساعت ۷:۱۵ دانشکده الهیات نشستهبودم چون گفتهبودن ۷:۳۰ در حوزه بسته میشه! بگذریم که ۸:۳۰ شروع شد و ۴:۳۰ هم زمان آزمون بود. چشمتون روز بد نبینه؛ بعد از ۵:۳۰ سروکله زدن با سوالات فضایی، میخواستم با سری سربلند و دلی پرامید از روی صندلی بلندشم که اگر حکم به شایسته سالاری باشه بیشک من و ایضا امثال بنده قبولن، که دیدم ای دل غافل هر کار میکنم گردن و ستون فقراتم صاف نمیشه! بهناچار با همان حالت محجوببهحیا از جای خاسته و فهمیدم عدالت جز با اصلاحات بهدست نمیآید! تکبیر.

"و همواره اینگونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظهی جدایی درنمییابد." خلیل جبران
چه خوب شد ما عقد رسمی نکردیم وگرنه شما مجبور بودید امشب با یک ماشین ظرفشوییای، بخارشویی، غذاسازی، مایکروفری، چه میدونم وا... از همین آتوآشغالا که واسه شب چله میبرن، بیاین خونهی ما! از اونجایی هم که تو خیلی خاطرمو میخوای کلاغا خبر آوردن میخوای واسم مینیاتور بخری! بهخدا من راضی به زحمتت نیستم. تازه با سرویس بلریانی، طلا سفیدی، همین اول بگم من از زردش بدم مییاد، میخواد ۱۸ عیار باشه میخواد ۱۸۰! با پالتو و چکمه و پایه گل و سبد میوه! تو هم که هنوز داری درس میخونی، همهی خرجش میافتاد گردن بابا و مامان!
هرچی فکر میکنم میبینم بهتر که تو و خانوادت نیومدید خواستگاری! اگر میومدید من باید دوری تو رو وقتی میرفتی سربازی تحمل میکردم. تنها، دلتنگ، چشمانتظار پشت پنجره تا کی بتونی مرخصی بگیری و بریم با هم عکس یادگاری بندازیم! یا هر شب پای سجاده میشستم و خدا خدا می کردم که زبونم لال نکنه یهوقت اشرار هوس کنن و تو رو گروگان بگیرن! واقعا خدا به من رحم کرد.
مطمئنم هر چی صلاح باشه همون اتفاق میوفته ولی چه خوب شد من و تو اصلا با هم آشنا نشدیم! چون ممکن بود من تو رو ببینم و از اون روز به بعد سرگشتهی کوچه و خیابون بشم! شنیدم تو بهقدری خوبی که هر کی میبینت عاشقت میشه! حال عاشقا رو هم که میدونی؟! خوابوخوراک ندارن! منم که شکمو طاقت گرسنگی رو نداشتم! راستی تا حالا عاشق شدی؟
خلاصه که عزیز دلم یلداست. حافظ را که باز کردی فالی بگیر و بپرس کی قرار است به دیدارم بیایی؟!

"هیچوقت به قصههای دیووپری اعتماد نکنید. هر قصهای که با جملهی "و از آن به بعد تا آخر عمر با خوشبختی زندگی کردند"تمام بشود، چرند است. هیچ پایان خوشی وجود ندارد.آخر هیچ قصهای، نقطه نیست. زندگی ادامه دارد. فقط باید با مسایل کنار بیایید. به صفحه بعد بروید، فصل دیگری را شروع کنید، ببینید که این قصه دیگر برایتان چه دارد، و دعا کنید که این چیزها زیادی دردناک نباشند- حتی اگر با همهی وجودتان و از ته قلب میدانید که به احتمال زیاد، آنها بدترین چیزها خواهندبود."
فاجعه اسلاتر – دارن شان
روز اول که تصمیم گرفتم اینجا رو برپا کنم، خاطرم نیست چه حسی داشتم، هرچه بود دلتنگی بود. این رو خوب یادم هست! میخواستم خودم باشم. آدرس اینجا رو به کسی ندادم تا نکند زمانی "حرفی بزنم که دل کسی بلرزد و خطی بنویسم که آزار دهد کسی را" اما نمیدونم کمکم چیشد که یه روز دیدم خواجه حافظ شیراز هم نظر داده!
در این مدت خیلی چیزها یادگرفتم و با خیلیها آشنا شدم. مثلا با موضوع "عدد دانبار و گروه دوستی" با جناب وحیدی آشنا شدم و فهمیدم دنیا چهقدر کوچیکه! (استاد باید از google alarm تشکر کنم که به شما خبر داد. بالاخره نیومدید دانشگاه ما یک کنفرانس مشترک برگزار کنیم)
درمورد ازدواج پسرداییم نوشتم و پردردسرترین مطلب وبلاگ شد! -نیمهی گمشده- هنوز هم دارم واسش حساب پسمیدم و همین مطلب چند خطی باعث شد بعضیها بعضی حرفها رو باتاخیر بگن! امیر جان اگه یه روز از اینورا رد شدی بدون تو همیشه واسه ما عزیزی، بهترین تصمیمها رو گرفتی و مطمئنم بازم میگیری.
راستی داداش آقای داماد حسابکتاب ما هنوز سرجاشه، حالا آنلاین بلوتوث میکنید! (تولد دخمل گلتون هم مبارک)
یا یکی از پرطرفدارترین مطالب رو وقتی نوشتم که واقعا ناراحت بودم- واگویههای یک روز تبدار- و فهمیدم دنیا باما و بیما میگرده!
خلاصه که جاداره از تمام عزیزانی که در این دو سال من رو تنها نگذاشتن تشکر کنم. از نیکو و پریسای عزیز دوستهای دنیای واقعی و مجازیم! از الهام خوبم که همیشه نوشتهها رو میخوند ولی نمیدونم چرا هیچوقت بلاگفا باهاش سرسازگاری نداشت و نمیتونست نظر بده! (الهام جونم جات خیلی خالیه. بدون ما هرزمان دستمون به دیویدی میخوره خانوادگی دعات میکنیم) از مهسای گلم که بنا به مسایل امنیتی از نظردادن خودداری میکرد! (مهسا جونم شاید منم بیام پیش تو. رفتی مراقب خودت باش) از زهرای مهربونم که قلمش من رو میبرد به سرگشتگیهای بارونی دلم! (زهرا جون انشاا... کتاب چاپ کنی هزارتا) از ستارهی خودم که آخر هم اینجا رو لینک نکرد! (ستاره الان داره دو سال میشه تو دنیای واقعی ندیدمت دلم واست یه ذره شده) از مهتاب نازنینم (بابا فامیل میخوام ببینمت!) از محبوبه عزیز، هیلدای گلم، افسانه جونم، سحر نازم، مریم نازنینم و همه و همه.
ممنون از عموجونم که هروقت نظر میداد مینوشت "عموجان ...." (می دونم همیشه هوای منو داری)
ممنون از دکتر محدث عزیز که با خوندن این نوشتههای شکستهبسته من رو شرمنده کردند و چه تو این دیار مجازی، چه تو دیار واقعی کمکشون رو از من دریغ نکردند! (آقای دکتر از حالا دارم واسه دور بعد براتون تبلیغ میکنم)
ممنون از همشهریهای گرامی، جناب کمالی و مازاریان (باور کنید من نمیدونم چهجوری از طریق وبلاگ من کویتیها از وبلاگ شما سردرآوردن!)
از جناب محمدی با خطاب زیبای بانو! و از ساسان گل و باسلیقه!
درنهایت باید تشکرکنم از پدرم، مادرم، برادرم، معلم کلاس اولم، مربی پینگپنگم، استاد نقاشیم، سوپر سرکوچمون، شهردار منطقهمون، از، از تو که تو این دو سال اومدی خوندی، خندیدی، فکر کردی و ... رفتی!

امسال بعد از ۱۶
سال کفگیر درس و مدرسهی ما به تهدیگ خورد و بوی ماه مهرمون تبدیل شد به بوی
دماغ سوختهی یک مهندس تازه از کالج بهدر شده! ولی خوب برای اینکه از تهماندههای
سالها دودِ چراغ خوردن، شما رو بینصیب رها نکنم یک سوال میپرسم و بهنیت
صدوبیستوچهارهزار پیامبر، صدوبیستوچهارهزار تا پژو ۴۰۷ جایزه میدم. و اما سوال:
"نشانههای ظاهری یک مرد مسلمان چیست؟" دوستان توجه داشته باشند منظور
از مرد همان مردِ نامرد بوده و مراد بههیچوجه انسان و آدمیزاد و جن و انس نیست!
چی؟ ریش؟! نه
بابا، گذشت اونزمان. دکمهی آخر پیرهن و بلوز رو شلوار؟! نه اصلا، اونها که دیگه
الان از مظاهر علنی ِ ...، استغفرا... میخوای هنوز دو روز از ماه مبارک نگذشته هر
چی بافتیم رو پنبه کنی! بگذریم الان شما بهعنوان یک برادر مسلمان چه از نوع داخله
و چه خارجه با رکابی هم که در ملع عام ظاهر بشی کسی جلوی شما رو نمیگیره و بگه
آقا رکابیت چند؟! حالا شما یک خواهر باش ولو اینکه کچل باشی، بهمحض خروج از منزل
کنتر گناهت آمپر میسوزونه تا برگردی پشت پستوی منزل! شانس بیاری فقط عامل فسادی
وگرنه میشی پیادهنظام امریکا و اسرائیل و آتش خانمانسوز و باطلکنندهی نماز
روزهی مردم و باعث تصادف و الاغ پالاندار و گرگ درنده، تازه حکم قتل هم صادر میکنن!
این حجاب با زور
اماکن و طرح امنیت اجتماعی کجا و آن حجاب آزادانه کجا! چند نفر از ما هواپیما که
از رو زمین بلند میشه روسری از سرمون برداشته نمیشه؟! چند نفرمون در جمع خانوادگی به حجاب جمهوری اسلامی اعتقاد داریم؟!
آری حجاب همانند
صدفی مروارید وجود زن را حفظ میکند ولی اگر زمانی شرایط برای زندگی یک فرد مسلمان
با محدودیت همراه باشه آیا آقایون هم بهاندازهی خانمها محدود خواهندشد؟! آیا
خواستن زندگی بدون تفتیش عقیده یک نگاه غیر اسلامی به زندگی رو شامل میشه؟
امام
صادق علیه السلام فرمود: "خداوند روزه را واجب کرده تا بدین وسیله دارا و
ندار (غنی و فقیر) مساوی گردند."
به
من بگید چهجوری؟! این جوری؟! این جوری؟!
انجمن
برنج ایران اعلام کرد قیمت برنج در ماه مبارک رمضان ۱۶ درصد افزایش داشته است.
وزارت
بازرگانی اعلام کرد که با فروشندگانی که هر کیلو مرغ تازه را بیش از دو هزار و هشتصد
تومان عرضه کنند، برخورد خواهد کرد.
گزارش
میشود که قیمت لبنیات که از تابستان سال جاری رو به افزایش بوده، در ماه رمضان
افزایش چشمگیری داشته است.
خرما
به عنوان میوه مغذی ماه رمضان، سال گذشته کیلویی ۲۱۰۰ تومان در بازار فروخته میشد،
اما امسال قیمت هر کیلو خرمای مرغوب ۲۵۰۰ تومان است.
تازه
دستور غذایی هم صادر میکنند؛ عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشكی مشهد به سحری بهعنوان
وعده مهمی در ماه رمضان اشاره كرد و گفت: "باید سحری غذای كاملی باشد زیرا در
طول روز بدن به پروتئین نیازمند است كه میتوان با قرار دادن گوشت، برنج، حبوبات و
سبزیجات در سحری پروتئینهای مورد نیاز بدن را تامین كرد.
حتما در غذای سحر بهجای نوشیدن آب زیاد، میوههای آبدار بخورید. علاوهبرآن رژیم غذایی سحر بهتراست شامل مواد غذایی
متنوع باشد."
ای
بهچشم دکتر.
میبینم دیشب رفتی نشستی پای منبر و قرآن به
سر کردی و باز زار زدی و خدا خدا گفتی و از حال رفتی که چی، "خدایا غلط کردم،
من رو ببخش، به من رحم کن من طاقت آتیش تو رو ندارم، من رو ببخش، روم به دیوار چیز
خوردم، جون ننهام دست خودم نبود، حرص دنیاست، شیطون گولم زد، اصلا تقصیر این
مملکت خرابشده ست، همه چیزش قیمت خونه! خورد و خوراک رو ولش، دهنمونو میبندیم!
کرایه خونه رو چه کنیم؟ دوا درمون آبجی وسطی؟ شهریه دانشگاه آزاد داش کوچیکه؟ پول
اینا رو از کجا بیاریم؟ خدایا وقتی گِل ما رو میزدی ما حرومخور نبودیم بهمولا! خدایا
باور کن ۳۰ درصد کشیدن رو جنس عرفِ بازاره! بیا مردی کن و ما رو ببخش.
خدا
به سر شاهده نمیگم بیتقصیرم ولی گناهکار هم باشم گنام پا ناموسه مردمه، من نمیدونم
این ۱۱۰ و بسیج رو خدا واسه چی آفریده؟! یکی بیاد این رنگینکمونا رو از جلو دست
پسر مردم برداره! اِینهو خمپاره دشمن راست میخورن وسط قلب ما! آی امام زمان کجایی
بیای ببینی کشور رو به گند کشیدن!
خدایا
اگه امشب ما رو حلال نکنی تا سال دیگه کار ما زاره جون اوس کریم!"
میبینم
باز فردا رفتی و ... هِی دل غافل. ما آدمها کی قراره آدم بشیم!

دیروز بالاخره
دفاع کردیم. از کی و چی رو نمیدونم. نمیدونم از پایاننامهمون دفاع کردیم، از
پروتکل I2C
دفاع کردیم یا از شرکت فیلیپس بهعنوان مخترعش؟! نمیدونم شاید هم از راهنماییهای
استاد راهنمامون، از کیفیت تدریس اساتید دانشگاه، سیستم آموزشی موسسه، کارکرد
سازمان سنجش، مدرک کردان، طرح تحول اقتصادی یا از غنیسازی اورانیوم دفاع کردیم! شاید
هم از جملهی "علم بهتر است از ثروت" و "دانش اگر در ثریا هم باشد
مردانی (زنانی) از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت" دفاع کردیم!
دلم میخواست از
خودم دفاع کنم! از چیزی که در این چهار سال بودم. از تمام کارهایی که انجام دادم و
تمام کارهایی که انجام ندادم. از نمرههایی که گرفتم و حق من بود، و از نمرههایی
که نگرفتم و حق من بود!
دلم میخواست از
تو دفاع کنم! از تویی که دلت را شکستم. از تویی که با حرفهایم قلبت را رنجاندم.
از تویی که با رفتارم از خودم دورت کردم. از تویی که قدرت را ندانستم، قدر تو را،
قدر دوستیمان را!
دلم میخواست از
احساس دفاع کنم، از مهربانی، از لبخند. از لحظههایی که به یادت بودم و به یادم نبودی.
از لحظههایی که به یادم بودی و یادت نکردم! از کارهایی که برای من انجام دادی و
من هرگز نفهمیدم. از دعاهایی که برایت کردم و تو هرگز نشنیدی!
میخواستم از
آرزوهای خاکخورده، از امیدهای کورشده، از خواستههای ناخواسته، از دلبستگیهای
دلنبسته دفاع کنم!
میخواستم بایستم
و از سرنوشت دفاع کنم! از اینکه مرا با تو آشنا کرد و تو را از من دور!
بایستم و از تمام
لحظههای سکوت فریاد بزنم. از زمانی که گذشت، از عمری که طی شد، از دوستیای که
پژمرد، از عشقی که خشکید، از نگاهی که سرد شد، از خاطرهای که فراموش شد!
خلاصه که تمام
شد. نمیدانم شاید هم تازه شروع شد! باید استراحت کنم. به اندازهی چهار سال!
تازه یک خرابکاری
وحشتناک هم اتفاق افتاد که فهمیدم واقعا به یک استراحت مطلق نیاز دارم!
آخرین کنسول بازی مایکروسافت، XBOX 360، با وجود قابلیتهای بسیار، از مشکلی
رنج میبرد که حتی با عرضهی سه نسخه از این کنسول هنوز هم باقیست. این مشکل
موسوم به حلقهی مرگ یا خطای سهچراغ ِ قرمز ناشی از تولید گرمای بیشازحد و نبود
تهویهی مناسب است. بهطوری که بعد از بازی طولانی مدت بهترتیب یک، دو و سه چراغ
قرمز رنگ اطراف پاور آن روشن شده و ندای انالله سرمیدهد. خوب دیگه وقتی آدم بخواد
تو هر کاری عرضاندام کنه از این بهتر نمیشه!
زندگی هرانسانی هم ممکنه بهجایی برسه که
سه چراغ ِ صبر و تحمل وامیدش قرمز بشه! اون وقته که دلش میخواد کاش یک لحظه، فقط
برای یک لحظه بتونه تمام چیزهایی رو که اتفاق افتاده پاک کنه و از اول بنویسه! یا
یک ساعت برنارد داشته باشه و دنیا رو متوقف کنه وهمه چیز رو جبران کنه! اما
متاسفانه دنیای واقعی بیرحمتر از اون چیزیه که بخواد فرصت دوباره زندگی کردن رو
به آدم بده؛ بنابراین میخوری به یک درِ بسته و این فکر رو تو سرت میاندازه که
تصمیم بگیری و کار خودت و دنیا رو با هم یکسره کنی!
خوشبختانه پیشرفت علم و تکنولوژی در این
حوزه هم بیتاثیر نبوده. یک زندگی دوم مثل داشتن یک سایت، وبلاگ، یک ID برای چتکردن بدون هیچ ردی از هویت
واقعی یا عضوبودن در یک گروه با خود آرمانی، اینجاست که به کمک میاد و میتونی
اگر زمانی دلت گرفت، یا دیدی که کار داره به جاهای باریک میکشه، یا وقتی که از
اون چیزی که تو دنیای واقعی هستی یا از اتفاقاتی که دوروبرت میافتن راضی نیستی،
هر بلایی سر خود مجازیت بیاری. مثل یک خودکشی رمانتیک ظرف چند ثانیه ID یی که صد تا دوست غریب و آشنا تو
لیستش هست رو نابود کنی یا وبلاگی رو که مدتها صبح و شب مینوشتی و سرمیزدی رو
ازبین ببری! بدون اینکه گناه کبیره مرتکب شده باشی یا بخوای در محضر پروردگار
جواب پس بدی! یک احساس خوب؛ حس خالی شدن، رها شدن، پرواز کردن...
هرچند همین خودکشی مجازی هم جرات میخواد!
امتحان کنید.



