تبليغاتX
یادداشت های یک نقطه ی ثابت

یادداشت های یک نقطه ی ثابت

به نام خدا
The Return 0f The Angel

                  


سلام سلام سلام من برگشتم. بالاخره تموم شد. چی؟ ماهواره‌ی امید؟! نه‌بابا اون رو که چند ماه قبل تموم کردم دادم دست احمدی‌نژاد پرتاب کنه؛ طرح خرسندسازی مامان و بابا تموم شد. یعنی چی؟! یعنی این‌که ما نشسته بودیم تو اتاق و در اتاق رو بسته‌بودیم و عین ملاها یه میز گذاشته‌بودیم جلومون و مثلا درس می‌خوندیم! ولی از اون‌جایی که شما خوب منو می‌شناسید و می‌دونید نمی‌تونم بیشتر از ۱۱ ثانیه یک جا بشینم پس بدونید که زیر میز خبرهایی بوده! چی؟! استغفرا...! روم به دیوار مگه تا حالا از این میز ملایی‌ها ندیدید؟! زیر اونا یک نفر هم جا نمی‌شه چه برسه به دو نفر! خواهشا برچسب نزنید!

پس اون زیر چه خبر بوده؟! نمی‌گم تو کفِش بمونید!

ولی واقعا از تمام رفقا که تو این مدت جویای حال ما می‌شدن سپاسگزارم. راستش وقتی بعد از مدت‌ها به این‌جا سرزدم و محبت دوستان رو دیدم شرمنده شدم. ولی خوب کاریش نمی‌شه کرد؛ اینا تازه غیبت صغری‌ست! دارم آمادتون می‌کنم واسه کبری!

حالا چی شد نتیجه‌ی این همه درس خوندن؟ هیچی. ساعت ۷:۱۵ دانشکده الهیات نشسته‌بودم چون گفته‌بودن ۷:۳۰ در حوزه بسته می‌شه! بگذریم که ۸:۳۰ شروع شد و ۴:۳۰ هم زمان آزمون بود. چشمتون روز بد نبینه؛ بعد از ۵:۳۰ سروکله زدن با سوالات فضایی، می‌خواستم با سری سربلند و دلی پرامید از روی صندلی بلندشم که اگر حکم به شایسته سالاری باشه بی‌شک من و ایضا امثال بنده قبولن، که دیدم ای دل غافل هر کار می‌کنم گردن و ستون فقراتم صاف نمی‌شه! به‌ناچار با همان حالت محجوب‌به‌حیا از جای خاسته و فهمیدم عدالت جز با اصلاحات به‌دست نمی‌آید! تکبیر.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت7:45 قبل از ظهرتوسط فرشته |
عزیزم یلداست!
                                       

"و هم‌واره این‌گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه‌ی جدایی درنمی‌یابد."                                خلیل جبران

 

چه خوب شد ما عقد رسمی نکردیم وگرنه شما مجبور بودید امشب با یک ماشین ظرف‌شویی‌ای، بخارشویی، غذاسازی، مایکروفری، چه می‌دونم وا... از همین آت‌وآشغالا که واسه شب چله می‌برن، بیاین خونه‌ی ما! از اون‌جایی هم که تو خیلی خاطرمو می‌خوای کلاغا خبر آوردن می‌خوای واسم مینیاتور بخری! به‌خدا من راضی به زحمتت نیستم. تازه با سرویس بلریانی، طلا سفیدی، همین اول بگم من از زردش بدم می‌یاد، می‌خواد ۱۸ عیار باشه می‌خواد ۱۸۰! با پالتو و چکمه و پایه گل و سبد میوه! تو هم که هنوز داری درس می‌خونی، همه‌ی خرجش می‌افتاد گردن بابا و مامان!

هرچی فکر می‌کنم می‌بینم بهتر که تو و خانوادت نیومدید خواستگاری! اگر میومدید من باید دوری تو رو وقتی می‌رفتی سربازی تحمل می‌کردم. تنها، دل‌تنگ، چشم‌انتظار پشت پنجره تا کی بتونی مرخصی بگیری و بریم با هم عکس یادگاری بندازیم! یا هر شب پای سجاده می‌شستم و خدا خدا می کردم که زبونم لال نکنه یه‌وقت اشرار هوس کنن و تو رو گروگان بگیرن! واقعا خدا به من رحم کرد.

مطمئنم هر چی صلاح باشه همون اتفاق میوفته ولی چه خوب شد من و تو اصلا با هم آشنا نشدیم! چون ممکن بود من تو رو ببینم و از اون روز به بعد سرگشته‌ی کوچه و خیابون بشم! شنیدم تو به‌قدری خوبی که هر کی می‌بینت عاشقت می‌شه! حال عاشقا رو هم که می‌دونی؟! خواب‌وخوراک ندارن! منم که شکمو طاقت گرسنگی رو نداشتم! راستی تا حالا عاشق شدی؟

خلاصه که عزیز دلم یلداست. حافظ را که باز کردی فالی بگیر و بپرس کی قرار است به دیدارم بیایی؟!

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت7:25 قبل از ظهرتوسط فرشته |
لطفا بدون کادو وارد نشوید! "به مناسبت دومین سال‌گشت این وبلاگ"
                             


"هیچ‌وقت به قصه‌های دیووپری اعتماد نکنید. هر قصه‌ای که با جمله‌ی "و از آن به بعد تا آخر عمر با خوشبختی زندگی کردند"تمام بشود، چرند است. هیچ پایان خوشی وجود ندارد.آخر هیچ قصه‌ای، نقطه نیست. زندگی ادامه دارد. فقط باید با مسایل کنار بیایید. به صفحه بعد بروید، فصل دیگری را شروع کنید، ببینید که این قصه‌ دیگر برایتان چه دارد، و دعا کنید که این چیزها زیادی دردناک نباشند- حتی اگر با همه‌ی وجودتان و از ته قلب می‌دانید که به احتمال زیاد، آن‌ها بدترین چیزها خواهندبود."

                                     فاجعه اسلاتر – دارن شان


روز اول که تصمیم گرفتم این‌جا رو برپا کنم، خاطرم نیست چه حسی داشتم، هرچه بود دلتنگی بود. این رو خوب یادم هست! می‌خواستم خودم باشم. آدرس این‌جا رو به کسی ندادم تا نکند زمانی "حرفی بزنم که دل کسی بلرزد و خطی بنویسم که آزار دهد کسی را" اما نمی‌دونم کم‌کم چی‌شد که یه روز دیدم خواجه حافظ شیراز هم نظر داده!

در این مدت خیلی چیزها یادگرفتم و با خیلی‌ها آشنا شدم. مثلا با موضوع "عدد دانبار و گروه دوستی" با جناب وحیدی آشنا شدم و فهمیدم دنیا چه‌قدر کوچیکه! (استاد باید از google alarm تشکر کنم که به شما خبر داد. بالاخره نیومدید دانشگاه ما یک کنفرانس مشترک برگزار کنیم)

درمورد ازدواج پسرداییم نوشتم و پردردسرترین مطلب وبلاگ شد! -نیمه‌ی گم‌شده- هنوز هم دارم واسش حساب پس‌می‌دم و همین مطلب چند خطی باعث شد بعضی‌ها بعضی حرف‌ها رو باتاخیر بگن! امیر جان اگه یه روز از این‌ورا رد شدی بدون تو همیشه واسه ما عزیزی، بهترین تصمیم‌ها رو گرفتی و مطمئنم بازم می‌گیری.

راستی داداش آقای داماد حساب‌کتاب ما هنوز سرجاشه، حالا آن‌لاین بلوتوث می‌کنید! (تولد دخمل گلتون هم مبارک)

یا یکی از پرطرف‌دارترین مطالب رو وقتی نوشتم که واقعا ناراحت بودم- واگویه‌های یک روز تب‌دار- و فهمیدم دنیا باما و بی‌ما می‌گرده!

خلاصه که جاداره از تمام عزیزانی که در این دو سال من رو تنها نگذاشتن تشکر کنم. از نیکو و پریسای عزیز دوست‌های دنیای واقعی و مجازیم! از الهام خوبم که همیشه نوشته‌ها رو می‌خوند ولی نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت بلاگ‌فا باهاش سرسازگاری نداشت و نمی‌تونست نظر بده! (الهام جونم جات خیلی خالیه. بدون ما هرزمان دستمون به دی‌وی‌دی می‌خوره خانوادگی دعات می‌کنیم) از مهسای گلم که بنا به مسایل امنیتی از نظردادن خودداری می‌کرد! (مهسا جونم شاید منم بیام پیش تو. رفتی مراقب خودت باش) از زهرای مهربونم که قلمش من رو می‌برد به سرگشتگی‌های بارونی دلم! (زهرا جون ان‌شاا... کتاب چاپ کنی هزارتا) از ستاره‌ی خودم که آخر هم این‌جا رو لینک نکرد! (ستاره الان داره دو سال می‌شه تو دنیای واقعی ندیدمت دلم واست یه ذره شده) از مهتاب نازنینم (بابا فامیل می‌خوام ببینمت!) از محبوبه عزیز، هیلدای گلم، افسانه جونم، سحر نازم، مریم نازنینم و همه و همه.

ممنون از عموجونم که هروقت نظر می‌داد می‌نوشت "عموجان ...." (می دونم همیشه هوای منو داری)

ممنون از دکتر محدث عزیز که با خوندن این نوشته‌های شکسته‌بسته‌ من رو شرمنده کردند و چه تو این دیار مجازی، چه تو دیار واقعی کمکشون رو از من دریغ نکردند! (آقای دکتر از حالا دارم واسه دور بعد براتون تبلیغ می‌کنم)

ممنون از همشهری‌های گرامی، جناب کمالی و مازاریان (باور کنید من نمی‌دونم چه‌جوری از طریق وبلاگ من کویتی‌ها از وبلاگ شما سردرآوردن!)

از جناب محمدی با خطاب زیبای بانو! و از ساسان گل و با‌سلیقه‌!

درنهایت باید تشکرکنم از پدرم، مادرم، برادرم، معلم کلاس اولم، مربی پینگ‌پنگم، استاد نقاشیم، سوپر سرکوچمون، شهردار منطقه‌مون، از، از تو که تو این دو سال اومدی خوندی، خندیدی، فکر کردی و ... رفتی!  

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت8:6 قبل از ظهرتوسط فرشته |
نشانه‌های یک مرد مسلمان
                               

امسال بعد از ۱۶ سال کف‌گیر درس و مدرسه‌ی ما به ته‌دیگ خورد و بوی ماه مهرمون تبدیل شد به بوی دماغ سوخته‌ی یک مهندس تازه از کالج به‌در شده! ولی خوب برای این‌که از ته‌مانده‌های سال‌ها دودِ چراغ خوردن، شما رو بی‌نصیب رها نکنم یک سوال می‌پرسم و به‌نیت صدوبیست‌وچهارهزار پیامبر، صدوبیست‌وچهارهزار تا پژو ۴۰۷ جایزه می‌دم. و اما سوال: "نشانه‌های ظاهری یک مرد مسلمان چیست؟" دوستان توجه داشته باشند منظور از مرد همان مردِ نامرد بوده و مراد به‌هیچ‌وجه انسان و آدمیزاد و جن و انس نیست!

چی؟ ریش؟! نه بابا، گذشت اون‌زمان. دکمه‌ی آخر پیرهن و بلوز رو شلوار؟! نه اصلا، اون‌ها که دیگه الان از مظاهر علنی ِ ...، استغفرا... می‌خوای هنوز دو روز از ماه مبارک نگذشته هر چی بافتیم رو پنبه کنی! بگذریم الان شما به‌عنوان یک برادر مسلمان چه از نوع داخله و چه خارجه با رکابی هم که در ملع عام ظاهر بشی کسی جلوی شما رو نمی‌گیره و بگه آقا رکابیت چند؟! حالا شما یک خواهر باش ولو این‌که کچل باشی، به‌محض خروج از منزل کنتر گناهت آمپر می‌سوزونه تا برگردی پشت پستوی منزل! شانس بیاری فقط عامل فسادی وگرنه می‌شی پیاده‌نظام امریکا و اسرائیل و آتش خانمان‌سوز و باطل‌کننده‌ی نماز روزه‌ی مردم و باعث تصادف و الاغ پالان‌دار و گرگ درنده، تازه حکم قتل هم صادر می‌کنن!

این حجاب با زور اماکن و طرح امنیت اجتماعی کجا و آن حجاب آزادانه کجا! چند نفر از ما هواپیما که از رو زمین بلند می‌شه روسری از سرمون برداشته نمی‌شه؟! چند نفرمون در جمع خانوادگی به حجاب جمهوری اسلامی اعتقاد داریم؟!

آری حجاب همانند صدفی مروارید وجود زن را حفظ می‌کند ولی اگر زمانی شرایط برای زندگی یک فرد مسلمان با محدودیت همراه باشه آیا آقایون هم به‌اندازه‌ی خانم‌ها محدود خواهندشد؟! آیا خواستن زندگی بدون تفتیش عقیده یک نگاه غیر اسلامی به زندگی‌ رو شامل می‌شه؟


+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت7:31 قبل از ظهرتوسط فرشته |
استغفر ا... ربی و اتوب الیه
                                     

امام صادق علیه السلام فرمود: "خداوند روزه را واجب کرده تا بدین وسیله دارا و ندار (غنی و فقیر) مساوی گردند."

به من بگید چه‌جوری؟! این جوری؟! این جوری؟!

انجمن برنج ایران اعلام کرد قیمت برنج در ماه مبارک رمضان ۱۶ درصد افزایش داشته است.

وزارت بازرگانی اعلام کرد که با فروشندگانی که هر کیلو مرغ تازه را بیش از دو هزار و هشت‌صد تومان عرضه کنند، برخورد خواهد کرد.

گزارش می‌شود که قیمت لبنیات که از تابستان سال جاری رو به افزایش بوده، در ماه رمضان افزایش چشم‌گیری داشته است.

خرما به عنوان میوه مغذی ماه رمضان، سال گذشته کیلویی ۲۱۰۰ تومان در بازار فروخته می‌شد، اما امسال قیمت هر کیلو خرمای مرغوب ۲۵۰۰ تومان است.

تازه دستور غذایی هم صادر می‌کنند؛ عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشكی مشهد به سحری به‌عنوان وعده مهمی در ماه رمضان اشاره كرد و گفت: "باید سحری غذای كاملی باشد زیرا در طول روز بدن به پروتئین نیازمند است كه می‌توان با قرار دادن گوشت، برنج، حبوبات و سبزیجات در سحری پروتئین‌های مورد نیاز بدن را تامین كرد. حتما در غذای سحر به‌جای نوشیدن آب زیاد، میوه‌های آب‌دار بخورید. علاوه‌برآن رژیم غذایی سحر بهتراست شامل مواد غذایی متنوع باشد."

ای به‌چشم دکتر.

می‌بینم دی‌شب رفتی نشستی پای منبر و قرآن به سر کردی و باز زار زدی و خدا خدا گفتی و از حال رفتی که چی، "خدایا غلط کردم، من رو ببخش، به من رحم کن من طاقت آتیش تو رو ندارم، من رو ببخش، روم به دیوار چیز خوردم، جون ننه‌ام دست خودم نبود، حرص دنیاست، شیطون گولم زد، اصلا تقصیر این مملکت خراب‌شده ست، همه چیزش قیمت خونه! خورد و خوراک رو ولش، دهنمونو می‌بندیم! کرایه خونه رو چه کنیم؟ دوا درمون آبجی وسطی؟ شهریه دانشگاه آزاد داش کوچیکه؟ پول اینا رو از کجا بیاریم؟ خدایا وقتی گِل ما رو می‌زدی ما حروم‌خور نبودیم به‌مولا! خدایا باور کن ۳۰ درصد کشیدن رو جنس عرفِ بازاره! بیا مردی کن و ما رو ببخش.

خدا به سر شاهده نمی‌گم بی‌تقصیرم ولی گناه‌کار هم باشم گنام پا ناموسه مردمه، من نمی‌دونم این ۱۱۰ و بسیج رو خدا واسه چی آفریده؟! یکی بیاد این رنگین‌کمونا رو از جلو دست پسر مردم برداره! اِینهو خمپاره دشمن راست می‌خورن وسط قلب ما! آی امام زمان کجایی بیای ببینی کشور رو به گند کشیدن!

خدایا اگه امشب ما رو حلال نکنی تا سال دیگه کار ما زاره جون اوس کریم!"

می‌بینم باز فردا رفتی و ... هِی دل غافل. ما آدم‌ها کی قراره آدم بشیم!

 


+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت9:6 بعد از ظهرتوسط فرشته |
دفاع کردیم!
                                   

دیروز بالاخره دفاع کردیم. از کی و چی رو نمی‌دونم. نمی‌دونم از پایان‌نامه‌مون دفاع کردیم، از پروتکل I2C دفاع کردیم یا از شرکت فیلیپس به‌عنوان مخترعش؟! نمی‌دونم شاید هم از راهنمایی‌های استاد راهنمامون، از کیفیت تدریس اساتید دانشگاه، سیستم آموزشی موسسه، کارکرد سازمان سنجش، مدرک کردان، طرح تحول اقتصادی یا از غنی‌سازی اورانیوم دفاع کردیم! شاید هم از جمله‌ی "علم بهتر است از ثروت" و "دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی (زنانی) از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت" دفاع کردیم!

دلم می‌خواست از خودم دفاع کنم! از چیزی که در این چهار سال بودم. از تمام کارهایی که انجام دادم و تمام کارهایی که انجام ندادم. از نمره‌هایی که گرفتم و حق من بود، و از نمره‌هایی که نگرفتم و حق من بود!

دلم می‌خواست از تو دفاع کنم! از تویی که دلت را شکستم. از تویی که با حرف‌هایم قلبت را رنجاندم. از تویی که با رفتارم از خودم دورت کردم. از تویی که قدرت را ندانستم، قدر تو را، قدر دوستی‌مان را!

دلم می‌خواست از احساس دفاع کنم، از مهربانی، از لبخند. از لحظه‌هایی که به یادت بودم و به یادم نبودی. از لحظه‌هایی که به یادم بودی و یادت نکردم! از کارهایی که برای من انجام دادی و من هرگز نفهمیدم. از دعاهایی که برایت کردم و تو هرگز نشنیدی!

می‌خواستم از آرزوهای خاک‌خورده، از امیدهای کورشده، از خواسته‌های ناخواسته، از دل‌بستگی‌های دل‌نبسته دفاع کنم!

می‌خواستم بایستم و از سرنوشت دفاع کنم! از این‌که مرا با تو آشنا کرد و تو را از من دور!

بایستم و از تمام لحظه‌های سکوت فریاد بزنم. از زمانی که گذشت، از عمری که طی شد، از دوستی‌ای که پژمرد، از عشقی که خشکید، از نگاهی که سرد شد، از خاطره‌ای که فراموش شد!

خلاصه که تمام شد. نمی‌دانم شاید هم تازه شروع شد! باید استراحت کنم. به اندازه‌ی چهار سال!

تازه یک خراب‌کاری وحشتناک هم اتفاق افتاد که فهمیدم واقعا به یک استراحت مطلق نیاز دارم!

 


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت12:23 بعد از ظهرتوسط فرشته |
روزهای سه‌چراغه
                                            سه چراغ

 

آخرین کنسول بازی مایکروسافت، XBOX 360، با وجود قابلیت‌های بسیار، از مشکلی رنج می‌برد که حتی با عرضه‌ی سه نسخه از این کنسول هنوز هم باقی‌ست. این مشکل موسوم به حلقه‌ی مرگ یا خطای سه‌چراغ ِ قرمز ناشی از تولید گرمای بیش‌ازحد و نبود تهویه‌ی مناسب است. به‌طوری که بعد از بازی طولانی مدت به‌ترتیب یک، دو و سه چراغ قرمز رنگ اطراف پاور آن روشن شده و ندای انالله سرمی‌دهد. خوب دیگه وقتی آدم بخواد تو هر کاری عرض‌اندام کنه از این بهتر نمیشه!

 

زندگی هرانسانی هم ممکنه به‌جایی برسه که سه چراغ ِ صبر و تحمل وامیدش قرمز بشه! اون وقته که دلش می‌خواد کاش یک لحظه، فقط برای یک لحظه بتونه تمام چیزهایی رو که اتفاق افتاده پاک کنه و از اول بنویسه! یا یک ساعت برنارد داشته باشه و دنیا رو متوقف کنه وهمه چیز رو جبران کنه! اما متاسفانه دنیای واقعی بی‌رحم‌تر از اون چیزیه که بخواد فرصت دوباره زندگی کردن رو به آدم بده؛ بنابراین می‌خوری به یک درِ بسته و این فکر رو تو سرت می‌اندازه که تصمیم بگیری و کار خودت و دنیا رو با هم یکسره کنی!

 

خوشبختانه پیشرفت علم و تکنولوژی در این حوزه هم بی‌تاثیر نبوده. یک زندگی دوم مثل داشتن یک سایت، وبلاگ، یک ID برای چت‌کردن بدون هیچ ردی از هویت واقعی یا عضوبودن در یک گروه با خود آرمانی، این‌جاست که به کمک میاد و می‌تونی اگر زمانی دلت گرفت، یا دیدی که کار داره به جاهای باریک می‌کشه، یا وقتی که از اون چیزی که تو دنیای واقعی هستی یا از اتفاقاتی که دوروبرت می‌افتن راضی نیستی، هر بلایی سر خود مجازیت بیاری. مثل یک خودکشی رمانتیک ظرف چند ثانیه ID یی که صد تا دوست غریب و آشنا تو لیستش هست رو نابود کنی یا وبلاگی رو که مدت‌ها صبح و شب می‌نوشتی و سرمی‌زدی رو ازبین ببری! بدون این‌که گناه کبیره مرتکب شده باشی یا بخوای در محضر پروردگار جواب پس بدی! یک احساس خوب؛ حس خالی شدن، رها شدن، پرواز کردن...

 

هرچند همین خودکشی مجازی هم جرات می‌خواد! امتحان کنید.

 
 
+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت7:42 قبل از ظهرتوسط فرشته |
دست‌آورد
                                دست‌آورد

 

ترم قبل، درس انقلاب اسلامی، برای امتحان پایان‌ترم استاد کاظمی سیزده سوال تامل‌برانگیز دادند تا ما درون کتاب بگرد و پیدا کنیم و درآخر هم پنج‌تا از آن‌ها را در امتحان آوردند. یکی از آن سوال‌های زیبا از این قرار بود که:"اهداف سیاسی انقلاب را با دستاوردهای انقلاب اسلامی مقایسه کنید." و از آن نغزتر پاسخ کتاب بود که خواندنش خالی از لطف نیست:

-         اهداف سیاسی:

۱-براندازی نظام سلطنتی و ایجاد حکومت دینی و مستقل

۲-اداره‌ی امور کشور براساس شورا، دعوت به خیر

۳-نفی هرگونه ستم‌گری و ستم‌کشی

۴-امنیت داخلی و نفی تفتیش عقاید

۵-آزادی نشریات، مطبوعات و اجتماعات

۶-اتکا به آرای عمومی در اداره‌ی کشور و مشارکت مردمی

۷-طرد کامل استعمار و جلوگیری از نفوذ اجانب

۸-ایجاد روابط صلح‌آمیز متقابل با دول غیر محارب

-         دستاوردهای سیاسی

۱-براندازی حکومت شاهنشاهی و رفع ستم از ملت ایران

۲-استقرار نظام جمهوری‌اسلامی

۳-شکل‌گیری تشکل‌های سیاسی مختلف و شفاف‌شدن مواضع

۴-استقلال سیاسی و کوتاه‌شدن دست ابرقدرت‌ها

۵-رشد سیاسی و آگاهی‌های عمومی مردم

۶-شکست ابهت شرق و غرب

۷-صدور پیام انقلاب و حمایت از نهضت‌های آزادی‌بخش

۸-ترسیم چهره‌ی صلح‌طلبانه از اسلام با اثبات مظلومیت ایران در جریان جنگ تحمیلی

حالا خود این اهداف و دست‌آوردها رو با هم مقایسه کنید!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت9:44 بعد از ظهرتوسط فرشته |
عشق دایناسور بود، منقرض شد.
                                       عشق دایناسور بود، منقرض شد.

 

بعضی وقت‌ها تلویزیون فیلم‌ها و سریال‌هایی رو پخش می‌کنه که در سطح باقی برنامه‌ها نیست. یکی از این کارها "مرگ تدریجی یک رویا" ساخته‌ی فریدون جیرانی‌ست. فیلمی با دیالوگ‌های زیبا، فیلم‌برداری تحسین‌برانگیز، فیلم‌نامه‌ای قوی و بازی جذاب بازیگرانی چون دانیال حکیمی و ستاره اسکندری. جدای از موضوع فیلم که جای بحث داره، در کنار کارهای دیگری مثل "روزگار قریب" ِ کیانوش عیاری از معدود آثاری‌ست که آدم ترجیح می‌ده به‌جای شونصدتا کانال اَجنبی بشینه پای همین دوتا کانال خودی!

حالا هم‌زمان با این کارهای درخور تماشا، مدتی‌ست هر شب، به‌جز جمعه‌ها، سریال "ترانه‌ی مادری" از شبکه‌ی سه پخش می‌شه. هرگز قصد زیر سوال بردن تلاش عوامل این مجموعه رو ندارم ولی یکی نیست بگه خدا بیامرز درسته می‌گن "ایران کشوری‌ست که دانشجوهاش تو پارک درس می‌خونن و تو دانشگاه عاشق می‌شن" ولی دیگه نه به این شوری! دختره خجالت نمی‌کشه رفته به طرف می‌گه شما چرا مثل پسردایی‌تون رمانتیک نیستید؟! اصلا نمی‌دونم چه‌جوری همه از روز اول شماره‌ی تلفن هم‌دیگه‌ رو داشتن! یا اون سریال "سه‌در‌چهار" ِ مجید صالحی که هنوز به هفته نرسیده دانشگاه باز شده، تو پارک با هم قرار گذاشتن جزوه ردوبدل می‌کنن و بعد هم بادا بادا مبارک بادا! آبرو برای ما نذاشتن. مامان باباهای بنده‌ی خدا چی فکر می‌کنن! خوب شد ما فارغ‌التحصیل شدیم.

نمی‌خوام طرف‌داری بی‌خود کنم. بله، این مطالب همه‌شون درسته که، "دانش‌جوی ایرانی: عاشق تخم‌مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می‌زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می‌نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی‌ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورها را دنبال می‌کند! عاشق عبارت "خسته نباشید" است، البته نیم‌ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می‌خورد و هر روز به غذای دانشگاه بدوبیراه می‌گوید! او سه‌سوته عاشق می‌شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، والا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می‌شود! جزء قشر فرهیخته‌ی جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحب‌خانه‌ها جان به عزرائیل می‌دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی‌دهند! او چت می‌کند! خیابان متر می‌کند ودر یک کلام عشق و حال می‌کند! نسل دانشجوی ایرانی درس‌خوان در خطر انقراض است!" ولی فکر نمی‌کنم بزرگ‌نمایی نقطه‌ضعف‌های دانشگاه و دانش‌جو بتونه به‌بهتر شدن و بالاتر رفتن سطح کیفی این مکان کمکی بکنه؟!

صحبت از فیلم وسینما و تلویزیون شد؛ روح هنرمند عزیز، خسرو شکیبایی، همیشه سبز و یادش گرامی‌باد.

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت12:25 بعد از ظهرتوسط فرشته |
به دنبال یک لقمه نان

                 به دنبال یک لقمه نان

 

به‌سلامتی سه‌شنبه‌ی گذشته امتحان‌های ما هم به‌سررسید. از آن‌جا که ان‌شاا... این آخرین امتحان ما در دوره‌ی کارشناسی بود، به‌محض رسیدن به خونه قلم و کاغذی برداشتم و یک آگهی برای چهارشنبه بازار روزنامه خراسان نوشتم بدین مضمون:

"جوانی هستم جویای کار، بیست‌ودو ساله، مجرد، دارای تحصیلات مهندسی رایانه با گرایش سخت‌افزار از یکی از سرشناس‌ترین دانشگاه‌های کشور، دارای انواع تصدیق‌نامه اعم از MCSE، Linux، Unix، Internet، ICDL، Programming، Micro Contoroler، Digital Circiut Design، خیاطی، آشپزی، سفره‌آرایی،کوبلن‌دوزی، سرمه‌دوزی، نقاشی، خطاطی، شعر، داستان و... از معتبرترین موسسات سطح کشور؛ با توانایی کار با FPGAهای شرکت Xilinx، Motorola، Filips،Canon، Sony، Toshiba و...، ICهای 8051، 8052، 8053، 8054، 8055، 8056 و...، انواع تراشه‌های nmos،pmos ، cmos، dmos،emos ، fmos  و...، شبکه‌های Star، Ring، Bus، Car، Bike و...، انواع ماشین‌های DFA، NFA، MFA، OFA، PFA و... دارای وسیله‌ی نقلیه با گواهی‌نامه‌ی پایه‌ی یک، دو، سه  و مسلط به‌چندین زبان زنده‌ی دنیا... آماده‌ی همکاری با کارخانجات، شرکت‌ها، ادارات، هتل‌ها، مدارس جهت کارهای مهندسی و غیرمهندسی نظیر نگهداری کودک نوپای شما، مادر پیر شما، باغ ‌ویلای شما و گاوصندوق شما."

تا الان که کسی تماس نگرفته ولی خوب کم پیدا می‌شه کسی که از هر انگشتش یک ده‌تایی هنر بچکه! بالاخره همین روزا یکی زنگ می‌زنه. البته خودم هم یه فکرایی کردم. قصد دارم کارآفرینی کنم. مثلا یک کارت تردد محدوده‌ی ترافیک بگیرم و وایستم لب مرز و هرکی خواست وارد محدوده بشه سوار ماشینش بشم و ده قدم بعد بیام پایین و کرایه بگیرم! شاید هم برم سر سعدی DVD حراج کنم دونه‌ای ۳۰۰! یا باغچه‌ی حیاط رو مریم بکارم و ببرم سر سه‌راه خیام بفروشم. شاید اگه یک شریک ِ خوب هم پیدا کنم، همون‌جا یک گل‌فروشی راه بندازم! یا یک مرغ‌عشق رو آموزش بدم و باهاش برم فال‌گیری و چون آینده‌نگری کار کردم بزنم تو خط کف‌بینی و قهوه و نخود! ممکنه یک ماشین ظرف‌شویی بسازم که با الگوریتم Knapsacks پر بشه و با بهینه‌سازی Simulated Annealing در کم‌ترین زمان ظرف‌ها رو بشوره! یا ارتباط بین چند تا شبکه‌ی WiFi و Wimax رو با پروتکل I2C برقرار کنم. یا یک یخچال Programmable بسازم که به‌عنوان ورودی اسم میوه رو بگیره و با روش‌های بیولوژیکی میوه رو تولید کنه! تصمیم داریم با بروبچس یک شرکت بزنیم و اسمش رو بزاریم: PSFN .اگر گفتید این اسم مخفف چیه؟!

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت8:44 قبل از ظهرتوسط فرشته |