تبليغاتX
یادداشت های یک نقطه ی ثابت

یادداشت های یک نقطه ی ثابت

به نام خدا
آفرین بر خداوندگار زبان و ادب پارسی
                                         

               فردوسی                 

                  چنین داد پاسخ بدو رهنمون

                                        که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

        که فرهنگ آرایش جان بود

                                        ز گوهر سخن گفتن آسان بود 

       گوهر بی هنر زار خوار است و سست

                                      به فرهنگ باشد روان تن درست

روز سوم عید بود که به خاطر مهمونامون توفیق اجباری پیش اومد بریم شهر توس و سلام و درودی نثار حضرت فردوسی کنیم .

جای دوستان خالی‌،به خاطر این که راه دور نشه از جاده‌ی قدیم توس رفتیم‌‌‌،‌که چشمتون روز بد نبینه ‌!‌خیابانی باریک‌،‌یک طرفه‌،‌مارپیچ‌،‌همراه گسل‌ هایی که تو اون هوای عید همه رو به یک حمام گل میهمان می کرد ! ولی به هر حال اونجا شلوغ بود و از اونجایی که هنوز روز سوم عید بود ،همه مسافر بودن و از شهرهای دیگه .    

اطراف آرامگاه رو که نگاه می کردی تبدیل شده بود به مکانی برای معرکه گیری ! اون قسمت هاکلبریفین یادتونه که یه دکتر قلابی‌،‌یه داروی قلابی‌رو برای سفید شدن دندونا به مردم می‌فروخت‌،‌اینجا هم همین معرکه به پا بود‌! یک گروه معتاد،مردم رو با روغن مار و چیزایی که من فقط تو داستانا شنیده بودم سرکیسه می کردن . اون سمت دیگه‌ی آرامگاه هم یه غولی داشت زنجیر پاره می‌کرد و رجز می‌خوند ! تا دلتون هم بخواد از این صد تومن بده‌،‌فالتو بگیرم داشت .

از نظافت صحبت نکنیم بهتره‌،‌چون باید یا دراز می‌کشیدی و به آسمون نگاه می‌کردی ، یا زل می‌زدی به صورت همراهات که یه وقت چیز ِ‌خلافی نبینی ! راستی‌،‌به وفور می شد اونجا سرویس بهداشتی ، شیر آب برای شستشو و آب آشامیدنی پیدا کرد !

داخل آرامگاه که با چند سال قبل که من رفته بودم تفاوتی نکرده بود ، ولی خداییش تمیز و مرتب بود .اون شعر بالا هم جلوی در ورودی ، روی یه تابلو نوشته شده بود و واقعا چه زیبا‌سروده شده ! کاش یک کم بیشتر به این چند بیت فکر می‌کردیم و چه خوب می‌شد یک کمی فقط یک کمی بیشتر به شاهنامه و آثار فاخری از این دست توجه می کردیم .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت8:2 قبل از ظهرتوسط فرشته |
من باب نمایشگاه کتاب

شاعر می گه : " می خوام برم به تهرون ... می خوام برم به تهرون ... "

ای بابا ، خواهران و برادران عزیز خودتون رو کنترل کنید،این رو اون شاعر نگفته!این باید به سبک مثلا رضا صادقی خودمون، مجید خراط ها یا حالا چون چاوشی هم مجوز گرفته مدل اونم می شه بخونید.

هِی روزگار ، امسال نتونستیم بریم نمایشگاه. یعنی نمی دونم چی شد بردن دانشگاه کنسل شد، ما هم دیگه نرفتیم دنبالش که خودمون بریم. هیچ وقت فکر نمی کردم دلم این قدر برای نمایشگاه تنگ بشه ! هر چند می گن امسال به هیچ وجه کیفیت سال های قبل رو نداره، ولی از فکر اینکه یه جایی الان اون همه کتاب هست، کتاب هایی که برا پیدا کردن بعضی هاشون باید هفت خان رو طی کنی، غصه دار می شم! منم کم نیاوردم، می خوام تو ایام نمایشگاه کلی کتاب از کتاب هایی رو که دوست دارم برا خودم بخرم! از هفته ی پیش هم شروع کردم.

                         1001books

چیزی در مورد 1001کتابی که هر کس قبل از مرگ باید بخونه شنیدید ؟ این در واقع اسم یک کتابه که کتاب های بزرگ رو لیست کرده و دلیل اینکه چرا حتما باید خونده بشه رو هم آورده! اعضای جیره ی کتاب اسم 220 تا از این کتاب ها رو که به فارسی ترجمه شده نوشتند . من که شمردم فقط 34 تا رو خونده بودم! پس باید هر چه زودتر دست به کار شد .

اولین کتابی که خریدم : " حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه " مصطفی مستور

" حرف که می زنی/من از هراس طوفان/زل می زنم به میز/به زیرسیگاری/به خودکار/تا باد مرا نبرد به آسمان./لبخند که می زنی/من-عین هالوها-زل می زنم به دست هات/به ساعت مچی طلایی ات/به آستین پیراهنت/تا فرو نروم در زمین./دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای/در کلمه ای انگار/در شین/درقاف/در نقطه ها."

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت7:6 قبل از ظهرتوسط فرشته |
روز استعدادهای درخشان

                                   "بسمه تعالی"

                                                                 تاریخ : 30/1/80

جناب آقای خامنه ای پدر بزرگوار :

سلام گرم واحترامات بی شائبه ی مادانش آموزان مرکز آموزشی فرزانگان را از شهر مقدس مشهد پذیرا باشید . زمزمه ی انحلال سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان فرصتی را پدید آورد تا درد دل های خود را در این رابطه با شما در میان بگذاریم . ...

زمانی اعلام شد که خانواده ای بزرگ تعدادی کودک 11 ساله را به فرزندی قبول می کند ، تغذیه شان می کند ، از خطرات مصونشان می دارد و بعد از این مدت آنها را به مادرشان تحویل می دهد تا نان آور خانوادهاشان باشند.گزینشی صورت گرفت،مصاحبه ای انجام شدواین خانواده فرزندش را انتخاب کردوچه مفتخر بودیم ماکه جزء آن چند کودک برگزیده شدیم.خانواده ی جدیدمان بزرگ بود،بسیار بزرگ.سال های اول فکر می کردیم خوبی اش به اندازه ی همان تعریف و تمجیدهایی ست که شنیده بودیم،اما به تدریج دریافتیم که در پشت این خوبی هاومزایا،حسنی بسیار مهمتر در میان است.روزهامیگذشت و مابه آن حسن پنهان نزدیک تر می شدیم،حسنی که هرگز خواهرها و برادرهایمان از آن برای ما نگفته بودندوحال می فهمیدیم که نمی توانستند چیزی بگویند که به راستی قابل وصف نبود.ما آن حسن را می فهمیدیم،آن را باقلب هایمان درک می کردیم وکم کم حسی در ماشکل می گرفت:هیچ کداممان نمی خواست به روز آخر فکر کندوهیچ کس نمی توانست روز جدایی را تصور کند،نه!ممکن نبود!مایکدیگررادرک می کردیم،می فهمیدیم،همه یکی بودیم،همه یکرنگ بودیم،ساده و بی پیرایه.ما خانواده مان را دوست داشتیم ، خواهرهاوبرادرهایمان را دوست داشتیموبرای  یکدیگر از جان با ارزش تر بودیم.

    تا اینکه روزی غم انگیزترین خبر زندگیمان رابه مادادند:خانواده ی بزرگمان به زودی متلاشی می شود."وهمین یک جمله،آری فقط همین یک جمله،خرمن رویاهایمان را بهآتش کشید،کاخ آمال وآرزوهایمان را ویران ساخت،قلب هایمان را تکه تکه کرد،غرورمان را خرد گرداندوچشمانمان را پراشک ساخت . ...

                                sampad

از آن زمان که شایعه ی انحلال سمپادبه گوش می رسید ،یااینکه "سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان" قرار بود بره زیر نظر آموزش و پرورش استان و بشه "سازمان استانی پرورش استعدادهای درخشان" ،اون زمانی که هر کاری می کردیم تا خانوادمون پابرجا بمونه ،بیشتر از 6سال می گذره. حالا من3 ساله که از این سازمان فارغ التحصیل شدم. شاید من دانش آموز خوبی نبودم چون نمی دونم بالاخره این سازمان رفت زیر نظر آموزش و پرورش یا نه!نمی دونم هنوزم استادای بازنشسته می تونن اونجا درس بدن یا نه!نمی دونم ...

شاید دیگه در جریان خیلی از اتفاق های اونجا نباشم،اما هیچ وقت خاطرات و درسایی رو که اون روزایاد گرفتم روفراموش نمی کنم.جایی که با ورودش برچسب خرخون و مغرور می زنند،اما برامون اصلا مهم نبود!چون ما در کنار دوستانی که هیچ وقت مثل اون ها رو نمی شه هیچ جا پیدا کرد، یادگرفتیم مخلوق خالقی قادر، عالم، رحیم و سمیع هستیم.یادگرفتیم ایرانی هستیم از نژادی اصیل، متمدن،قدرتمندومغرور.یادگرفتیم در مقابل کشورو مردمان مسئولیتی بزرگ داریم وباید پاسخگو باشیم .آموختیم هروقت از چیزی ناراحتیم فریاد بزنیم، اعتراض کنیم، حمایت کنیم، حمایت شویم. آموختیم هر کاری می خواهی انجام دهی می توانی بهترینش خودت باشی ! ...

          یاد دوران جوانی به خیر . " روز سمپاد به تمام سمپادی ها مبارک . "

+نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت1:13 بعد از ظهرتوسط فرشته |
همایش نرم افزار آزاد / متن باز و لینوکس فارسی

سلام .این مدت که چیزی ننوشتم خیلی اتفاق ها افتاده ! طرح تابستانی حجاب شروع شده ، بعضی ها اعتصاب کردند ، بعضی ها استعفا دادند ، حقوق بعضی هاافزایش پیدا کرد ، جسد بعضی ها گم شد و . . . ! نه ، در مورد هیچ کدوم از این ها نمی خوام صحبت کنم . می خوام در مورد یک اتفاق دیگه صحبت کنم ، یک اتفاق توی دانشگاه خودمون :

             همایش نرم افزار آزاد / متن باز و لینوکس فارسی

                         linux 

  

با حمایت شورای عالی انفورماتیک و شورای عالی اطلاع رسانی

موسسه آموزش عالی سجاد مشهد

15 اردیبهشت ماه 1386

برگزارکنندگان : واحد علمی بسیج دانشجویی دانشگاه سجاد مشهد ، مرکز فناوری اطلاعات و ارتباطات پیشرفته ی شریف

با کمک و یاری : شورای عالی انفورماتیک ، شورای عالی اطلاع رسانی ، موسسه آموزش عالی سجاد

دبیر خانه ی همایش : مشهد – دفتر بسیج دانشجویی امام سجاد (ع)

زمان و مکان ثبت نام : 8 الی 10 اردیبهشت ماه86 

مکان ثبت نام : دفتر بسیج دانشجویی دانشگاه سجاد

*** اگر کسی از خارج از دانشگاه خواسست ثبت نام کنه ، می تونه فرم رو پر کنه و برای من بفرسته .

فرم ثبت نام در سمینار

محورهای کلی همایش

پرتال طرح ملی نرم افزار آزاد/متن باز ایران

+نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت8:30 قبل از ظهرتوسط فرشته |