متاسفانه هفتهی گذشته پدر یکی از بهترین دوستانم، دکتر محمود یاسی، استاد ریاضی دانشگاه فردوسی، فوت کردند. ما هم به رسم دوستی و ادب در چند مراسم حضور داشتیم. انتخاب پیام تسلیت برای سبد گل و پرده، دیدن کاغذهای ترحیم و خوندن متن قبرها، مطلبی رو بهیاد من آورد: "اینکه آدمها دو چیز رو خودشون دوست دارند با سلیقهی خودشون انتخاب کنند؛ یکی نمای خونشون و دیگری سنگقبرشون!"
ما که فعلا خونه از خودمون نداریم، پس حداقل بیاییم نمای خونهی آخرتمون رو انتخاب کنیم. تازه زحمت بازماندگان رو هم کم میکنیم. البته هنوز متن مناسب رو انتخاب نکردم، ولی چند گزینه رو اینجا مینویسم:
"گشتم نبود، نگرد نیست"
"رفیق ِ بیکلک، مادر"
"دنیا دیگه مثل تو نداره!"
"همه از مرگ میترسیدند، من از رفیق نامرد"
"اگه بعد من بری یاری بگیری الهی سرخک و اریون بگیری تب مالت و فشارخون بگیری
اگه بردی از آنها جان سالم الهی تب کنی فرداش بمیری"
"مینویسم یادگاری تا بماند روزگاری گه نباشم روزگاری این بماند یادگاری"
"هن اجنوا اجنیا ایب اجنیا ایب اجنیا ایب الاح (سعی نکن، از آخر بخون)"
یا از قول مامان و بابا :
"یا رب آن نوگل خندان که سپردی بمنش میسپارم به تو از چشم حسود چمنش"
در انتها هم مینویسم: "میبینمت."

رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا
تمام شد. سی روز میهمانی خدا تمام شد. تو این روزها، به قول هوشنگ، اِنگار آزادی مشروط داشتیم! اِنگار همه چیز دستبهدست هم دادهبود تا ما خوب باشیم. آدم باشیم. انسان باشیم. ولی حالا چی؟
میترسم. میترسم نکنه نتونیم حق اون شبوروزا، اون اشک ریختنا، اون قولدادنا رو بهجابیاریم. نکنه باز تو شب قدر سال دیگه، رومون نشه به خدا بگیم ما رو ببخش!
خدایا؛ از دنیای تو، بی تو میترسیم. ما رو تنها نذار. "التماس دعا"
اگر خاطرتون باشه در مطالب گذشته از همسایهمون که 3 تا پسر داره یاد کردهبودم؛ سبحان 6ساله، سامان 4 ساله، سالار 5/2. چند روز قبل سامان و سالار خونهی ما بودند و ما هم که معمولا سنوسال نمیشناسیم، مشغول بازی با اونها. از قضا از کنار در ورودی دو مورچه در حال حمل یک دانهی بزرگ بودند و من هم برای بروبچس داستان میبافتم که آره این باباشونه، این هم مامانشونه، دارن برای بچههاشون غذا میبرن. در همین لحظه یک مورچهی دیگه به جمع دوتای قبلی پیوست. سامان با دیدن این صحنه گفت این هم کارگرشونه، اومده کمکشون کنه! ما که دیگه رشتهی داستان از دستمون رها شد ولی نکتهی جالبی به نظرم رسید؛ اینکه تفاوت علم زبانشناسی در میان گروههای مختلف، برخلاف سایر علوم، تنها ناشی از ندانستن نیست، بلکه میتونه بهخاطر شرایط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و ... باشه! تا جایی که حتی باید برای بررسی زبان مردم در یک کشور آن را به گروههای مختلفی، براساس معیارهای مختلف تقسیم کرد. (وگرنه فکر نمیکنم جملهای که سامان گفت رو از بچهی یک خانوادهی زیر خط فقرشنید!)
نمونهی زیبایی روجناب صالحاعلاء در برنامهی دوقدم مانده به صبح گفتند که: "قبیلهای وجود دارد که در میان فرهنگ زبانیشان واژهی درود و بدرود وجود ندارد. بنابراین خوشا به حال ما که چنین کلمات زیبایی را داریم! درود بر شما بینندگان جان و خدانگهدار."
ولی زبان نیز همانند سایر علوم در حال رشد و نوزایی ست و بهترین دلیل بر آن، عبارت آشنای "زبان از گفتن آن عاجز است." میباشد. چه بسیار رویدادها، احساسات و کارها که تنها راه توصیف آنها همان عبارت است، و شاید زمانی لغتی معادل بیابند. مانند احساس راه رفتن روی سبزههای نمناک!

هفتههای آخر تابستان فیلم گیسبریده، ساختهی جمشید حیدری رو دیدم. کاری به نقد فیلم و موضوع مورد بحثش ندارم؛ در یک قسمت فیلم مریم، گلشیفته فراهانی، بهخاطر مسایل پیشآمده و درگیری با پدرش از خونه بیرون میزنه. درنهایت هم شب میشه و این بندهی خدا آوارهی خیابونا. حتی نزدیکه توی پارک طعمهی افراد خِلاف بشه! اونموقع یاد خودم افتادم؛ در طول ترم چهار، فنیوحرفهای کلاس لینوکس میرفتم، چون کلاسهای کامپیوتر در مرکز برادران تشکیل میشد ما نمیتونستیم جز در ساعت مشخص کلاس در محوطه میبودیم، یا بهتر بگم الاف میبودیم! منهم به خاطر کلاسهای دانشگاه بعضی وقتها زودتر میرسیدم، خونه هم حوصله نمیکردم برم، سرتون رو درد نیارم اگر گذرتون از میدان فردوسی افتادهباشه، شاید مسجد امام رو تقریبا در حاشیهی میدان دیده باشید. خیلی دلم میخواست برم داخل مسجد و برفرض درس بخونم یا حتی نماز ظهرم رو بخونم تا زمان کلاس برسه، ولی متاسفانه مسجد جز وقت نماز باز نبود! خلاصه که نمیدونم چرا در مسجدها رو میبندن؟! بهویژه شبها! شاید یک نفر غریب باشه، یا حتی دنبال یک جای امن بگرده! آخه همهجا که حرم امام رضا(ع) نداره، بگذریم که تا چند وقت قبل در همونجا رو هم شبها میبستن! منظورم مسافرخونه کردنش نیست، ولی هر چی باشه خونهی خداست و در خونهی خدا همیشه بهروی همه بازه.
به مناسبت اول مهر ماه، آغاز سال تحصیلی 87-86
فکر میکنم همگی بر این نکته اذعان داریم که همانگونه که ادیسون گفتهاست، تلاش و پشتکار از نبوغ و استعداد در رسیدن به هدف مهمتر است و حتی تا ٪99 آن را تشکیل میدهد. بنابراین در ابتدا نمیتوان از همه انتظار داشت که دارای هوش و استعداد ذاتی در زمینهی علم بوده و بهدرستی در این مسیر گام بردارند و با داشتن پشتکار خود را به قلههای ترقی برسانند! علاوهبرآن برخی یا استعداد خود را کشف نمیکنند یا بهدرستی آن را نمیشناسند که باعث میشود هیچگاه به جایگاهی که مناسب خود نرسند! بنابراین ما بهطور معمول از میان نخبگان طبیعی دارای ریزش خواهیم بود.
حال درنظر بگیرید یک انسان کامل و طبیعی، با میانگین هوش متوسط قرار است از سازمان آموزش و پرورش ما به یک دانشمند و فردی مفید برای کشور تبدیل شود:
این شخص بهطور عادی در سن 7 سالگی وارد مدرسه شده، بهطور طبیعی 5 سال دبستان، 3 سال راهنمایی، 3 سال دبیرستان و یک سال پیشدانشگاهی، مجموعا 12 سال از عمر خود را طی میکند تا به ابتدای راه انتخاب اصلی و تخصصی خود رسیده، در 18 سالگی وارد دانشگاه شود؛ اگر به صورت میانگین دورهی کارشناسی را در 4 سال، ارشد را در 2 سال و دکترا را در 3 سال طی کند، به نقطهای رسیده است که در آستانهی 30 سالگی به علم ماقبل خود تسلط یافته. اکنون در این فرآیند تقریبا 30 ساله علم به چه میزان پیشرفت کردهاست؟! بهعنوان نمونه در حوزههایی مثل IT و کامپیوتر که معروف است در هر 3 ثانیه یک اختراع جدید صورت میگیرد، خواهیم داشت: 20 × 60 × 24 × 365 ×30 اختراع! بنابراین چگونه میتوان انتظار داشت شخصی با طی کردن دوران تحصیلی که بر علم افراد ماقبل خود استوار است پایاپای دانش روز پیش رود؟! آیا چنین نیست که بسیاری از مطالبی که دانشآموزان و حتی دانشجویان ما در دوران تحصیل خود فرا میگیرند مربوط به تکنولوژیهای منقرضشده است؟! هرچند مسلما نیازهای پایهای فرد باید فراهم شود، ولی آیا نمیتوان تخصصی سازی مطالب را از پیشتر آغاز کرد تا روند تسلط به علم روز با رشد زمانی روبهرو شود؟ آیا هماکنون ما اساتیدی نداریم که از مطالبی که توسط دانشجویان مطرح میشود، بیخبرند؟! چگونه محصول از طراح پیشرفتهتر شدهاست؟! آیا اگر دانشجو و دانشآموز این سیستم، خود، با استفاده از تکنولوژی و دانش روز به دنبال موضوع مورد علاقهی خود نرود، چنین شرایطی پیشخواهدآمد؟!



