تبليغاتX
یادداشت های یک نقطه ی ثابت

یادداشت های یک نقطه ی ثابت

به نام خدا
قیمت مصوب

                     هندونه!

 

یادم می‌یاد وقتی کلاس اول بودم، میوه‌فروشی محله‌مون اسمش رحیم‌آقا بود. خدابیامرز فکر کنم یه‌کمی بیماری هلندی داشت! چون همسایه‌ها ازش خرید نمی‌کردن. به‌عنوان نمونه خربزه می‌آورد  به‌قرار کیلویی 7 تومن، بعد ما منتظر می‌موندیم تا از اون وانت‌های میوه‌فروشی ِ معبرسدکن بیاد و کیلویی 6 تومن بخریم!

اما حالا نمی‌دونم ما خیلی large شدیم یا... که اگر میوه تا کیلویی هزار و دوهزار پیدا بشه ذوق می‌کنیم که چه‌قدر ارزونه!

امیدوارم همه‌ی بچه‌ها معنی نقدینگی، مسکوک، خلق پول، تورم انتظاری و انتظار تورمی، بالارفتن قیمت نفت و پایین آمدن ارزش دلار و وجود یک عده نامرد که 0.8 درصد ِ تورم تقصیر اون‌هاست و هرکار دولت می‌کنه منفی جلوه‌می‌دن و خلاصه داستان شکارچی محترم و گرگ ناقلا رو بدونن تا هیچ پدر و مادری شب یلدا شرمنده‌ی بچه‌هاشون نشن! یا اگر هم معنی این لغات رو نمی‌دونن، معنی یلدا رو هم ندونن، رادیو و تلویزیون هم نداشته باشن تا نکنه یه‌وقتی دلشون یه‌کوچولو، از اون هندونه‌های قرمز بخواد!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت9:18 قبل از ظهرتوسط فرشته |
آیا دانش و منطق بر خرد جمعی برتری دارد؟!

                 


 

یک اجتماع هوشمند از تعدادی عامل هوشمند (Intelligent Agent) تشکیل شده‌است که از طریق حسگرها قادر به درک پیرامون خود بوده و از طریق تاثیرگذارند‌ه‌ها می‌توانند روی محیط تاثیر می‌گذارند.

درهوشمندی اجتماعی عناصر میزانی از هوشمندی را دارا هستند. به‌عنوان مثال در فرآیند ساخت ساختمان توسط انسان، زمانی که به یک کارگر گفته می‌شود تا یک توده آجر را جابه‌جا کند، آن‌قدر هوشمند است تا بداند برای این کار از فرغون استفاده کند نه مثلا بیل!!! نکته‌ی دیگر تفاوت سطح هوشمندی افراد این جامعه است. مثلا هوشمندی لازم برای فرد معمار با یک کارگر ساده متفاوت است.

علاوه‌بر آن کارگران ساختمانی (انسان‌ها) کاملا براساس یک طرح از پیش تعیین شده عمل می‌کنند که منشا گرفته از هوش اجتماعی افراد برتر جامعه است که ممکن است به شکل دستورالعمل، علم یا قوانین منطقی بروز کند. هنگامی که فردی را به‌عنوان عامل هوشمند برتر شناسایی می‌کنیم، سخن او رامی‌پذیریم و حتی اگر با تفکرات ما سازگاری نداشته‌باشد، آن را به حساب حکمت ندانسته‌ی خود می‌گذاریم. حال اگر مطلبی با نظر عده‌ی زیادی از افراد جامعه، با سطح هوشمندی متفاوت، منطبق نباشد، آيا نباید به برتری ِ هوشمندی ِ آن عامل شک‌کرد؟!

به‌عنوان مثال حدود چهار یا پنج سال قبل، موجی برعلیه میدان‌های شهر به‌پا شد که آن‌ها را بر خلاف معماری ترافیکی جدید شهری که منطبق‌بر راحتی ِ تردد عابر پیاده است، دانست. که در نتیجه‌ی این برنامه میدان‌هایی مانند میدان ابوطالب و عبدالمطلب مشهد به چهارراه تبدیل شد. هم‌چنین درپی عملیات احداث قطارشهری، میدان‌های فلسطین و شریعتی (تقی‌آباد) نیز چهارراه شدند.

حدود ده روز قبل و با تمام شدن ساخت‌وساز در این میدان‌ها، و هم‌زمانی با اعلام قوانین جدید ترافیکی که تقدم را به میدان می‌داد، دوباره چهارراه‌ها به میدان تبدیل شد.

از همان روزهای اول گره‌های ترافیکی در این مسیرهای پرتردد شهر کاملا مشهود بود، به‌طوری‌که در هر طرف میدان فلسطین دو پلیس مامور روان‌سازی ترافیک شده‌بودند! جالبه بدونید که دو سه روزی هست که برای میدان فلسطین هم مثل میدان ابوطالب، چراغ راهنمایی گذاشتن! تصور کنید که حالا برتری میدان به چهاراه چیه؟! فقط یک نماد دایره وسط یک چهارراه! و این اتفاق‌ها درحالی می‌افته که همه‌ی مردم (پیاده و سواره) چهارراه فلسطین رو روان‌تر و منطقی‌تر می‌دونند!

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت7:49 بعد از ظهرتوسط فرشته |
به مناسبت روز دانش‌جو

                         دانشجو

 

هَمَش تقصیر تو بود. قرار نبود این‌طوری بشه! قرار نبود... من همیشه شاگرد اول بودم. اون ترم هم شاگرد اول می‌شدم. قراربود به‌عنوان دانشجوی برتر انتخاب بشم!

یادته؟ قرار گذاشته‌بودیم با هم درس بخونیم، با هم شاگرد اول بشیم، اما تو، اما تو زیر قولت زدی. خیلی نامردی. قرار نبود زیر قولت بزنی، قرار نبود بشی دوست ناباب! هَمَش تقصیر توبود. چه‌طور تونستی؟! چه‌طور...

ای‌خدا... دیگه بسه. چه‌قدر غُر زدم. شب جمعه ست. بهتره یه‌کم قرآن برات بخونم.

 

 

× گفتم حیفه در تکریم مقام دانش‌جو چیزی ننویسم (!) اما از اون جایی که فرصت ِ نوشتن دست‌‌نداد، این داستانک رو که ترم سه، سر کلاس مدار قلم‌زده‌بودم، دوباره نویسی کردم. ولی متاسفانه چون خط ‌به‌خط داستان خاطرم نبود، داستانکش خیلی داستانک شد!

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت7:27 قبل از ظهرتوسط فرشته |
قاعده‌ی بازی

                  chess

 

نظریه‌ی بازی‌ها (Game Theory) شاخه‌ای از ریاضیات است که با کد 91A مشخص می‌شود و زیرشاخه‌ای از آن که در مورد بازی‌های دونفره است 91A05 نام دارد. به‌طور‌کلی، یک بازی توسط پنج مشخصه معرفی می‌شود: تعداد بازیکنان، نوبت انجام بازی برای هر یک از بازیکنان، کارهایی که هر یک از افراد حق دارند در بازی انجام دهند، شرط پایان بازی و مشخص کردن برنده‌ی بازی. چیزی که در نظریه‌ی بازی‌ها به آن می‌پردازند یافتن ترفند (strategy) برای برنده شدن‌است. مثلا در یک بازی  ِدونفره ممکن است بتوان شیوه‌ای را به یکی از طرفین، و فقط یکی از آن‌ها، یادداد که با اتخاذ آن بتواند به پیروزی دست‌یابد. در برخی از بازی‌های پیچیده این‌که ترفند برد برای کدام یک از دو بازیکن وجوددارد، برحسب متغیری که در بازی ظاهر می‌شود (مثلا تعداد سکه‌ها یا مهره‌ها) فرق می‌کند و لذادر برخی حالات نفر اول و در حالاتی نفر دوم برنده خواهدشد. این شیوه برای برنده شدن گاهی اوقات توسط یک الگوریتم معرفی می‌شود که یکی از معروف‌ترین الگوریتم‌ها، الگوریتم حریصانه (Greedy Algorithm) نام دارد.

روز جمعه جشن عقد یکی از دوستان دورم بود و آقای داماد هم کسی نبود جز هم‌کلاسی این خانم در دانشگاه که حدود دو-سه سال قبل، یعنی زمانی که تازه برای اولین‌بار قصد ابراز ارادت داشتند، توسط عروس خانم، در وسط حیاط دانشگاه، مورد نوازش قرار گرفته، یک سیلی آب‌دار نوش ِ جان کردند!

حالا در طی این مدت چه بین این دو کبوتر عاشق گذشته، ا... ُ اَعلم! ولی من فکر می‌کنم جناب داماد به خوبی با نظریه‌ی بازی‌ها (یا همون علم مخ‌زنی ِ خودمون) آشنا بوده و با انتخاب یک استراتژی ِ مناسب تونسته سربلند از این بازی بیرون بیاد! (حال بگذریم از این نکته که چنین مهارتی را می‌توان به تمامی آقایان نسبت داد!)

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت7:50 قبل از ظهرتوسط فرشته |
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

          یا علی ابن موسی الرضا

 

   ز آستان رضایم خدا جدا نکند        من و جدایی از این آستان، خدا نکند

 

بعضی وقت‌ها پیش اومده که دلم از این شهر و مردمش خیلی گرفته، آرزو می‌کردم کاش می‌تونستم مستقل تصمیم بگیرم و یک شهر دیگه رو برای زندگی انتخاب کنم؛ مثل تهران که شاید از نظر برخی امکانات به‌مراتب بهتر از شهرستان‌ها باشه!

حتی بعضی وقت‌ها دلم می‌خواسته از این کشور هم برم! برم یه جایی که شاید حق مردم به این آسونی ها ضایع نشه! یه جایی که نمی‌دونم کجاست ولی مردم و مسئولینش برای حرف‌های هم ارزش قایلند، به‌هم خدمت می‌کنند و با‌هم یک‌دل و صادق‌اند.

ولی وقتی یک روزایی مثل امروز پیش‌میاد، می‌بینم حاضرنیستم یک لحظه نفس‌کشیدن توی این شهر و این کشور رو با تموم دنیا عوض کنم. احساس غرور می‌کنم که همسایه‌ی کسی هستم که خونش کعبه‌ی هزاران دل امیدواره، کسی که هیچ‌کس بدون رضا از در خونش برنمی‌گرده. افتخار می‌کنم که در سرزمینی زندگی می‌کنم که رشک ِ بهشته! شهری که نامش مشهده، مشهدالرضا.

مجاور بودن توی این شهر دوست‌داشتنی، که شاید برای بعضی‌ها مثل مکه رفتن یک آرزو باشه، جز بودن در بهشت نیست. لحظه‌های سال تحویل و یا مقلب القلوب خوندن‌های دست‌جمعی با صدای نقارخونه، شب قدر و قرآن به‌سرگرفتن‌های روبه‌روی ضریح، نماز عیدفطر توی صحن جامع، عروس‌کشونی‌های دور حرم، دیدن مردمی که توی هر خیابون منتهی به حرم می‌ایستن و دست به سینه مذارن و سلام می‌دن، زائرایی که از دورونزدیک میان و ...

نه، هرجای دنیا هم که باشم باز هم دلم این‌جاست. توی این شهر. حتی اگه افتتاح قطارشهریش به عمر ما قد نده! حتی اگه هر روز یک کنده‌کاری به پروژه‌های شهریش اضافه بشه، یا مشکل ترافیکش هیچ‌وقت حل نشه، یا خیابونش هیچ‌وقت صاف نشه!    

+نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت0:51 قبل از ظهرتوسط فرشته |