تبليغاتX
یادداشت های یک نقطه ی ثابت

یادداشت های یک نقطه ی ثابت

به نام خدا
برای آخرین‌بار
                            آخرین بار

 

حالا که آمده‌ای  آمدنت اتفاقی نیست  اصلا همه چیز اتفاقی اتفاق می‌افتد

 

دکترا جوابم کردن. می‌گن تا آخر تابستون. شاید به ماه هم نرسه. البته بعضی‌هاشون می‌خوان بهم امیدواری بدن، می‌گن شاید بهار امسال رو هم ببینم، یا حتی به سال هم برسه؛ ولی دیگه خودم هم خسته شدم. دوست دارم هرچه زودتر راحت بشم. حدود چهار سال پیش بود که فهمیدم. اول برام هیجان‌انگیز بود. دلم می‌خواست با همه‌ی اون‌هایی که تا حالا به این بیماری دچار شدن متفاوت باشم. می‌خواستم تا ته این ماجرا رو برم. اما حالا بعد از چهار سال مثل بقیه تمام فکر و ذهنم آینده‌ست! این چند روزی که مونده. چی‌کار کنم؟! چه‌طوری به‌تمام کسایی که شاید آخرین بار باشه می‌بینمشون بگم "دوستشون دارم." چه‌طوری؟!

دلم می‌خواد تمام صحنه‌هایی رو که می‌بینم مثل یک عکس تو ذهنم حک کنم. دلم می‌خواد از مقابل هر کس که رد می‌شم تو چشماش زل بزنم و بگم "سلام، می‌دونی داریم از هم ج د ا می‌شیم؟!" بگم "نمی‌خوای حداقل یک امروز رو وقتی می‌خوایم از کنار هم بگذریم، لبخند بزنیم، سلام کنیم و بگیم "خدا قوت"."

دوست دارم تمام کارهایی رو که حسرت انجام دادنشون رو دلم مونده تو این چند روز انجام بدم. مثلا... مثلا کفش‌هامو دربیارم و پاهامو بزارم تو حوض دانشگاه! یا یک توپ بسکتبال بردارم و وسط حیاط بازی کنم! یا وقتی استاد داره درس می‌ده، یک قیچی بردارم و موهای دم‌کفتری و دم‌اسبی پسرا رو ببرم  

هنوز کسی نتونسته دوا درمونی برای این درد پیدا کنه، حتی نمی‌دونن که مسری هست یا نه! اما من فکر می‌کنم داره اپیدمی می‌شه. نشونه‌هاش رو تو نگاه تک‌تک بچه‌ها می‌تونم ببینم. هیچ‌کی نمی‌خواد ازش حرف بزنه، اما افسردگی، اضطراب، ترس از دور شدن و تنها شدن رو می‌شه بین همه احساس کرد! فکر می‌کنم همه‌مون دچار این سندرم شدیم؛ سندرم ترم آخر !   

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت8:51 قبل از ظهرتوسط فرشته |