
دیروز بالاخره
دفاع کردیم. از کی و چی رو نمیدونم. نمیدونم از پایاننامهمون دفاع کردیم، از
پروتکل I2C
دفاع کردیم یا از شرکت فیلیپس بهعنوان مخترعش؟! نمیدونم شاید هم از راهنماییهای
استاد راهنمامون، از کیفیت تدریس اساتید دانشگاه، سیستم آموزشی موسسه، کارکرد
سازمان سنجش، مدرک کردان، طرح تحول اقتصادی یا از غنیسازی اورانیوم دفاع کردیم! شاید
هم از جملهی "علم بهتر است از ثروت" و "دانش اگر در ثریا هم باشد
مردانی (زنانی) از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت" دفاع کردیم!
دلم میخواست از
خودم دفاع کنم! از چیزی که در این چهار سال بودم. از تمام کارهایی که انجام دادم و
تمام کارهایی که انجام ندادم. از نمرههایی که گرفتم و حق من بود، و از نمرههایی
که نگرفتم و حق من بود!
دلم میخواست از
تو دفاع کنم! از تویی که دلت را شکستم. از تویی که با حرفهایم قلبت را رنجاندم.
از تویی که با رفتارم از خودم دورت کردم. از تویی که قدرت را ندانستم، قدر تو را،
قدر دوستیمان را!
دلم میخواست از
احساس دفاع کنم، از مهربانی، از لبخند. از لحظههایی که به یادت بودم و به یادم نبودی.
از لحظههایی که به یادم بودی و یادت نکردم! از کارهایی که برای من انجام دادی و
من هرگز نفهمیدم. از دعاهایی که برایت کردم و تو هرگز نشنیدی!
میخواستم از
آرزوهای خاکخورده، از امیدهای کورشده، از خواستههای ناخواسته، از دلبستگیهای
دلنبسته دفاع کنم!
میخواستم بایستم
و از سرنوشت دفاع کنم! از اینکه مرا با تو آشنا کرد و تو را از من دور!
بایستم و از تمام
لحظههای سکوت فریاد بزنم. از زمانی که گذشت، از عمری که طی شد، از دوستیای که
پژمرد، از عشقی که خشکید، از نگاهی که سرد شد، از خاطرهای که فراموش شد!
خلاصه که تمام
شد. نمیدانم شاید هم تازه شروع شد! باید استراحت کنم. به اندازهی چهار سال!
تازه یک خرابکاری
وحشتناک هم اتفاق افتاد که فهمیدم واقعا به یک استراحت مطلق نیاز دارم!



